تبليغاتX
آدما از همدیگه زود سیر میشن
(آدما رو عشقشون پامیزارن)>>____LIFE IS TOO HARD ____<<(آدما آدمو تنها میزارن)
۱ سال از اخرین آپم میگذره...

چقدر جالب بود خوندن احساسات گذشتم و خوندن دونه دونه کامنتام...

مثل شعر فروغ...

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت...

غصه هم خواهد رفت...

الان ۲۴ سالمه و میدونم که این بیت کوتاه تعریف زیبای زندگی ماست

و میدونم که چقدر میشه تو اوج خوشبختی بود و قدرشو ندونست!

اشکالی نداره...خدای ما اونقدر بزرگ هست که از یه دریا سر سختی ما یه دنیا قطره بارون بسازه...

پس ...

لبخند میزنم...حتی اگر گاهی چشمانم بارانیست...

چه بهتر! مگر نه اینکه این قطره ها برکت الهیست؟!!

+ نوشته شده در  88/06/24ساعت 1:8  توسط مثل هیچکس  | 

 

حس میکنم مثل کرم ابریشم شدم...عجب پیله محکمی دور خودم بستم!!!!

اونقدر محکم که ...

پس چرا پاره نمیشه؟؟

من بزرگ شدم...وقت پرزدنه...

پیله محکم تر میشه...دارم خفه میشم...بازم محکم تر میشه...

انگار تلاش من قدرت اونو اضافه میکنه!!!

چقدر نزدیکه به من ... خدای من! دوستش هم دارم!!!

دارم حل میشم...یه چیزی شبیه منه!!!

اوه خدای من ... انگار این پیله ... تن منه!!!

+ نوشته شده در  87/05/17ساعت 21:1  توسط مثل هیچکس  | 

زندگی سمی ست

که شور عشق زهرش را خنثی میکند...

+ نوشته شده در  87/03/15ساعت 1:0  توسط مثل هیچکس  | 

نوشتن بهانه می خواهد...

     پس کجاست آن همه بهانه های دیروز من؟؟

 

+ نوشته شده در  86/05/13ساعت 2:38  توسط مثل هیچکس  | 

 

 

  سبب منم

          که میشکنم

 

 اماحرفی نمیزنم    

          

+ نوشته شده در  86/02/06ساعت 18:16  توسط مثل هیچکس  | 

سلام...

اینقدر اینروزا درگیر بودم که حتی یادم رفت ۱ سالگی وبلاگمو بهش تبریک بگم خب..وبلاگ من امروز ۱ سال و ۴ روزشه !!!ممنونم از همه کسایی تو این مدت اومدن و به این وبلاگ سر زدن و اونایی اینکه زحمت کشیدنو کامنت هم گذاشتن

خب...چند ساعت بیشتر نمونده تا یه سال دیگه شروع بشه..

امیدوارم همه سال خوبی داشته باشن...

وحالا آخرین آپ  سال ۱۳۸۵

>>

 

دلم برای کودک معصوم همسایه میسوزد که کفش نو ندارد..دلم میسوزد که هنوز آنقدر بالغ نیست که بداند کفش نو نداشتن ارزش اشکهای معصومش را ندارد...

 

دلم برای پیرمرد کارگر همسایه هم میسوزد که هر چقدر هم جان میکند باز لبخند رضایت را در چشمهای فرزندانش نمیبیند....

 

دلم برای پدر ان کودک معصوم همسایه هم خیلی میسوزد ..میدانم که با چه سختی نظاره گر اشک کودک معصومش به او قول سالی دیگر را میدهد... 

 

دلم میسوزد...دلم برای کودک شیک پوش پول هدرده همسایه هم میسوزد که نمیداند شاید کمی لطفش  بتواند لبخند رضایت بر لب کودک معصوم همسایه بنشاند...

 

دلم برای پدر آن کودک شیک پوش همسایه هم خیلی میسوزد ...پس چه وقت میخواهد به فرزندش لطیف بودن بیاموزد؟؟

 

کاش خدای من میگفتی..

آن کودک ..آن پیرمرد ...آن پدر و... آیا چه تقصیری دارند که آن پدر و کودک بی غمش ندارند؟؟؟؟

 

اگر قرار است که با آمدن عید ،اشک کودک همسایه بغلتد...پیرمرد همسایه کمرش خم شود زیر بار زندگی...پدر کودک همسایه هم دلش بیصدا بشکند و هنوز کودک شیک پوش لطیف نشده باشد...

من از آمدن این عید بیزارم

اگر قرار است با آمدنش یکی بخندد و دیگری بگرید

ای کاش هیچوقت نیاید

 

چقدر دلم میسوزد برای غم انسانهایی که از انسان بودن خویش خسته اند..

برای آنها که اگر دلی مانده باشد برایشان.. زیر بار سنگینی زنده بوندنشان شکسته است...

شاید اگر تنها کمی لطف به میان بیاید ،بتوان لبخند همه را با هم داشت..

اما....

چقدر دور است روزی که همه مان لطیف باشیم...

 

  

+ نوشته شده در  85/12/29ساعت 18:24  توسط مثل هیچکس  | 

 

 

>>هيچكس با دل من راه نيامد<<

!!!هيچكس شايد دلم را حتي نديد!!!

 

دلكم غمگين شد...

دلكم خون باريد...

تصور نميتواني بكني

دلكم حتي عجب معصومانه نگاه ميكرد به من!!

 

دلم براي دلك مهربانه معصومم ميسوزد...

دلم ميسوزد كه قربانيه اين زخم زبانم ميشود!!!

 

دلك دوست داشتني و آرام من...چه بسيار خوبي كرد

اما...

كلمات بيرحم تمام خوبيهايش را هر دفعه تلف كردند...

 

آدمها يك حرف ميشنوند و ده خوبي  از ياد ميبرند!!!

 

دلكم انگار ديگر تاب ندارد...

دلکم حتما حق هم دارد....

+ نوشته شده در  85/12/22ساعت 23:34  توسط مثل هیچکس  | 

 

 

 

به طور غریبی انگار قلبم یخ زده...

شاید گاه گاهی اشاره ای تکانی به این تکه یخ بدهد اما به سرعت رد شدن ثانیه ای همه چیز محو میشود..

لطف خداوند باشد شاید که در لحظات بی خیالیم خیالش به سراغم می اید و مرا عذاب میکند..

من نه خیالش را میخواهم و نه خودش ونه حتی اشاره ای...

با تمام اینها انگار قلبم انقدر در فکر ساختن ان قلعه یخی ست که به او نیز جز ثانیه ای توجه نمیکند!!!

چقدر عجیب...شاید قلب من دیگر او را نمیشناسد..

مهم نیست تا چه حد تنهایم...تا چه حد گاهی  مستاصل...

این قلعه یخی شاید ادامه من بودن باشد...

شاید خوب هم باشد...

محال نیست که ادامه من هم بتواند خوب باشد..

 

+ نوشته شده در  85/12/02ساعت 19:50  توسط مثل هیچکس  | 

 

گاهي كه فكر ميكنم ...ميبينم عجب زود ميگذرد اين لحظه هاي زنده بودنم...

21 سال گذشت....و آيا من دراين سالها چه كسي را ويا حتي چه چيزي را در نهان براي خويش حفظ كرده ام؟؟

21 سال بيهوده...بي ثمر...خوب كه فكرميكنم بيشتر از اينها دردناك است...

شايد هم تقصير من نبوده و به قول قديميترها تقدير اين بوده!!

شايد هم تقدير با تقصير يكي شدند!!!

زمانه ي غريبيست...

نميداني چه ميشود ...حتي وقتي كه ميشود نميداني چطور شد كه شد...

و تا وقتي كه بفهمي چه طور شد كه شد...انچه شده نابود ميشود!!!

آري زمانه ي غريبيست....

+ نوشته شده در  85/11/13ساعت 1:24  توسط مثل هیچکس  | 

نمیدونم چه جوری باید اپ ایندفعه رو شروع کنم

شاید اول سلام...

نمیدونم ندونستنم واسه کمبود حرفه یا زیادیش!!!

من میخوام چیزی بگم

من میخوام داد بزنم

می خوام حرفه دلمو

مثل فریاد بزنم

راستشو بگم دیگه از شعر گفتنم خسته شدم...می خواستم دفتر شعرمو اتیش بزنم اما دلم براش  سوخت

اخه میدونم سوختن چقدر بده!!

بعدش تصمیم گرفتم پاره کنمش اما دیدم اخه تیکه تیکه کردنم خیلی بده...یه جورا خیلی درد داره!

 حالا گذاشتمش یه گوشه که زیادم دور نیست... تا مبادا فکر کنه من از اونام که غالش میذارم و زودی فراموشش میکنم..!

شاید یه روزی که بازم شاید زیادم دور نباشه دلم هوای شعرامو کنه..

اخه وقتی خودت یه چیزی رو از ته دلت می نویسی خیلی دوسش داری حالا هر چقدر هم که به نظر دیگران چرتو پرت باشه!

منم چرتو پرتامو خیلی دوست دارم...هر چند یاد بعضی از چیزای بد هم میافتم!!!

پس اصلا چرا میخواستم نابودشون کنم؟؟!!!

انگار مغزم خیلی قاطی کرده ها!!!

خدا منو شفا بده!!!!

 

+ نوشته شده در  85/10/07ساعت 22:36  توسط مثل هیچکس  |